تبليغاتX
مرد نمکی

مرد نمکی

طنز نویسی روزانه بسی سخت تر و مشکل تر از بیداری شبانه است!

من و کودکی ام (3)

ساعت
بچه که بودم ساعت رسمی را که یک ساعت جلو و عقب می کشیدند فکر می کردم ساعت ها را فقط جلو می کشند، یکدفعه اول سال، یکدفعه وسط سال و هر سال وقت عوض کردن ساعت ها می نشستم و با خودم فکر می کردم مثلا 10 سال پیش الآن ساعت چند بود؟
تمرین ذهنی جالبی بود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 20:7  توسط مرد نمکی  | 

من و کودکی ام(2)

مجرب و متعهد
بچه که بودم فکر می کردم مجرب همان مجرد است و متعهد همان متاهل!
آنوقت می ماندم در معنی "به یک راننده مجرب و متعهد نیازمندیم"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:35  توسط مرد نمکی  | 

من و کودکی ام(1)

فلکه
بچه بودم و میدان هنرستان زنجان را تازه ساخته بودند و مردم بهش می گفتند فلکه هنرستان. خانه ما نزدیک میدان بود و من هر از گاهی وارد میدان تازه تاسیس می شدم تا فلکه را پیدا کنم ولی نمی توانستم. یک روز برادرم دستم را گرفت و برد و فلکه آبی که برای سیستم آبیاری چمنها بود را نشانم داد و گفت : فلکه فلکه این است.
و این گونه بود که یکی از دغدغه های ذهنیه دوران کودکی ام حل شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:31  توسط مرد نمکی  | 

پدر زیر عمل "فروش کلیه" مرد.
روزنامه ای با تیتر "اختلاس 3000 میلیاردی" شد جزو وسایل تحویلی بیمارستان به بازماندگان..
موقع تحویل جسد تلوزیون بیمارستان رو شن بود و داشت با افتخار خبر اختلاس 2 میلارد دلاری یک بانک سوئیسی را می گفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:21  توسط مرد نمکی  | 

گدای فرهنگی

تهران/مقابل دانشگاه تهران/تابستان 1388
مرد غریبه: آقا ببخشید
من:بله کاری داشتین
مرد غریبه: آقا ببخشید من نه گدا هستم نه از گدایی خوشم میاد، من دانشجوی ارشدم، اینجا هم آشنایی ندارم، واسه پایان نامم دنبال یه کتاب میگردم ولی پولم کمه، پایان نامم لنگ این کتابه اگه داری یه 10 تومن بده کار من راه بیفته، ایشالا خدا عوضت بده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 11:56  توسط مرد نمکی  | 

بری باخ

ترجمه زیر تقدیم می شود به تمامی غیرترک زبانان عزیز که عاجزانه از من و امثال من می خواستند آهنگ "بری باخ" منصور را برایشان ترجمه کنیم. این ترجمه جایزه بهترین ترجمه سال را از جشنواره "ترنزلیشن 2011 کانادا" از آن خود کرده و مارک بروس برگ بنیانگذار ترجمه "بی بنیان" آن را شاهکار ترجمه از ابتدای بشریت تا کنون دانسته است. این شما و این ترجمه ترانه "بری باخ" که اخیرا منصور(ستاره موسیقی خاورمیانه، شاخ آفریقا و بخشهایی از قطب شمال) آن را باز خوانی کرده است.

از پنجره سنگ میاد, سنگ میاد,آی سنگ میاد . . .

از پنجره سنگ میاد, اینورو نگاه کن, اینورو

از چشم خمار آب میاد, اینورو نگاه کن اینورو

تو رو به من بدهند, اینورو نگاه کن اینورو

به خدا هم خوش می آید, اینورو نگاه کن اینورو

اینورو نگاه, آی اینورو نگاه. اینورو نگاه, آی اینورو نگاه. نگاه کن

میله های پنجره, اینورو نگاه کن اینورو

باز شد گلهای قرمز,اینورو نگاه کن اینورو

پسر را از راه می کند. اینورو نگاه کن اینورو

زبان های شیرین دختر. اینورو نگاه کن اینورو

اینورو نگاه, آی اینورو نگاه. اینورو نگاه, آی اینورو نگاه. نگاه کن

گل گلی دامنش. بچه ام نای گلم نای سکینه دختر دایی نای نای

گل گلی دامنش. بچه ام نای گلم نای سکینه دختر دایی نای نای

قربان قد و بالایت نینیار ای نینیار ای نینیار

رقصنده چنان می رقصد بچه ام نای گلم نای سکینه دختر دایی نای نای

رقصنده چنان می رقصد بچه ام نای گلم نای سکینه دختر دایی نای نای

قربان قد و بالایت نینیار ای نینیار ای نینیار

قربان قد و بالایت نینیار ای نینیار ای نینیار

مادرم را راه می اندازم بچه ام نای گلم نای سکینه دختر دایی نای نای

مادرم را راه می اندازم بچه ام نای گلم نای سکینه دختر دایی نای نای

دور سرش بچرخم ای نینیار ای نینیار ای نینیار

دور تو بچرخم ای نینیار ای نینیار ای نینیار

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 22:2  توسط مرد نمکی  | 

لک

آنقدر دلم برایت لک زد که کارش به متخصص پوست و مو رسید.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 22:44  توسط مرد نمکی  | 

همینجا منتظر باش الان می آیم

بعد از شام نشسته اید و دارید با خانواده سریال تماشا می كنید. ناگهان حال پدربزرگتان خراب می شود. پدرتان در خانه نیست و شما فعلاً مرد اول خانه اید. به 115 زنگ می زنید، آمبولانس می آید و پدربزرگتان را سوار آمبولانس می كنید در بین راه آمبولانس خراب می شود و شما را پیاده می كند. سوار یك تاكسی می شوید و پدربزرگتان را به بیمارستان می رسانید، پدربزرگتان را بستری می كنند ولی یكی از داروها در داروخانه بیمارستان وجود ندارد و شما حتماً باید این دارو را از داروخانه های سطح شهر تهیه كنید. به یكی از داروخانه ها سرمی زنید، مسئول داروخانه هست ولی دارو نیست، به بعدی می روید، دارو هست ولی مسئول داروخانه نیست، در دیگری دارو و مسئول داروخانه هر دو هستند ولی قیمت دارو بیشتر از اسكناسهای داخل جیبتان است. كارت عابربانكتان را از جیبتان درمی آورید و به نزدیكترین عابر بانك مراجعه می كنید. با توجه به قوانین احتمالات دو حالت با درصدهای مختلف وجود دارد. یا عابر بانك به شما پول می دهد (20 درصد) یا پول نمی دهد (80 درصد). گزینه اول رخ نمی د هد، نباید هم رخ بدهد! و شما اصلاً تعجب نمی كنید. حال شما سه راه دارید: 1) به عابر بانك بعدی بروید. 2) پدربزرگتان را بی خیال شوید. 3) به بانك بد و بیراه بگویید. گزینه های دوم و سوم كه خود به خودی كنار می روند و شما مجبورید به عابر بانك بعدی سر بزنید. عابربانك بعدی در كمال تعجب سالم است. خوشحال می شوید. كارتتان را وارد دستگاه می كنید. رمز عبورتان را وارد می كنید، دستگاه در حال دریافت اطلاعات حساب شما می باشد، منتظر می شوید، منتظر می شوید، منتظر می شوید، دیگر منتظر نمی شوید چون ناگهان سیستم قطع شده و كارت را دستگاه نوش جان می كند. حالا هیچ چاره ای ندارید به غیراز اینكه چشمهایتان را ببندید و دهنتان را بازكنید و به بانك و سیستم مزخرفش بد و بیراه بگویید، مانند ... یا... یا... خسته می شوید. دهنتان را می بندید و چشمهایتان را باز می كنید. یك دفعه یادتان می آید كه یك كارت دیگر در جیبتان دارید كه می توانید از آن استفاده كنید، با سرعت به عابر بانك بعدی مراجعه می كنید ... عابر بانك بعدی ... عابر بانك بعدی ... عصبانی هستید. پایتان گیر می كند به پیاده روهای بسیار مسطح ، با دماغ می روید به طرف پیاده رو، به پیاده رو چیزی نمی شود، فقط دماغتان مقداری منحرف شده و پر از خون می شود، پای چپتان را هم نمی توانید تكان دهید. آینده نگری پدرتان در اینجا حتما به دردتان خواهد خورد، چون پدرتان در زندگی یك تیم فوتبال تشكیل داده و شما می توانید در اینجا از یكی از آن ده برادر كمك بگیرید. اولی را با موبایلتان شماره گیری می كینید ولی خاموش می باشد، دومی در دسترس نیست، سومی اعتباری است و عمرا آنتن دهد، چهارمی را می گیرد ولی آنتن شما می رود، ... تا اینكه بالاخره موفق به تماس با دهمی می شوید. او سریع خودش را به شما می رساند. می خواهد شما را به بیمارستان ببرد، دستش را در جیبش می كند ولی پول پیدا نمی كند. كارت عابر بانكش را درمی آورد و به شما می گوید همینجا منتظر باش الان می آیم... .
 
کار شده در لوح
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 17:26  توسط مرد نمکی  | 

کادوی فرهنگی

چند روز پیش رفته بودم شهر کتاب که مکالمه دختری با کتابفروش توجهم رو جلب کرد:

دختر: خانم ببخشید تولد یکی از دوستامه، می خوام هدیه فرهنگی ببریم واسش 

کتابفروش: خوب چه جور کتابی می خواین

دختر: باز شما بهتر میدونید یه کتابی که واسه تولد مناسب باشه

کتابفروش رفت بین قفسه ها و بعد از چند ثانیه آمد

کتابفروش: ببیینید این خوبه

دختر: شرمنده جلد صورتیشو ندارین؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 15:21  توسط مرد نمکی  | 

دوست داشت خواننده شود ولی صدایش چنگی به دل که نه چنگی به گل هم نمیزد. شروع به خواندن که می کرد همه فرار می کردند  انسان و حیوان. مسئولان شهرداری آمدند و در پارک نزدیک برکه فواره آب نصب کردند.  طولی نکشید  که صدایش شهره عام و خاص شد. فواره که خراب شد دیگر از برکه صدای ابوعطای قورباغه به گوش نمی رسید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 16:59  توسط مرد نمکی  |